گویند شهر بلخ حاکمی داشت که در صادرکردن احکام بی پایه و ضد و نقیض شهرت داشت. روزی مسافری وارد شهر شد و در منزل میزبانش سخن از "حاکم شهر بلخ" به میان امد. هرچه میزبان از نمونه های احکام وی به مهمان میگفت وی با ناباوری انرا میپذیرفت اما باور نمیکرد. سرانجام میزبان وی را دعوت کرد تا فردا به دربار حاکم بروند چون روزهای چهارشنبه حاکم بارعام داشت و به دعاوی مردم رسیدگی میکرد.
آندو همراه رسیدند و در گوشه ای از مچلس بارعام جاگرفتند. سرانجام حاکم امد و بر تختی نشست و صاحبان دعاوی شکایات خودرا مطرح میکردند و جوابی میشنیدند. در همین حین مردی که یک نفر پاشکسته را به دوش میکشید وی را در صحن دادگاه قرار داد تا شکایت خودرا بیان کند. وی جنین گفت:
داشتم از دیوار خانه ای به قصد دزدی بالا میرفتم چون دیوارش خیلی بلند بود افتادم و پایم شکست و حالا غرامت میخواهم. حاکم هم دستور داد صاحب دیوار را بیاورند و از وی پرسید چرا دیوارش انجنان بلند است که کار دست این بنده خدا داده است!؟ وی در جواب بنا را متهم کرد و بنا را اوردند و باز حاکم همان سوال را مطرح کرد. بنا هم کارگری که به او خشت های اضافی داده بود رامتهم به جرم کرد و وقتی کارگر را اوردند وی یک گروه سه نفری موسیقی نواز را متهم کرد که یکی دنپک میزد و دیگری نی میزد و سومی هم سنتور. وقتی انها را اوردند و مواخذه کردند نتوانستند جواب قانع کننده ای بدهند حاکم هم انهارا مجرم شناخت و حکمی صادرکرد. بر اساس ان حکم هر یک از ان سه تن بایستی با همان وسیله موسیقی اش اماله میشد. از انجا که حکم حاکم در مورد سنتورزن و دنبک زن قابل اجرا نبود فقط نی زن بیجاره بایستی مورد اماله قرار میگرفت. اما قبل از اجرای حکم در جلوی چشمان حاکم وی نی لبک را در گوشش قرار داد و وانمود کرد که نی دارد به او چیزی میگوید. این کار کنجکاوی حاکم را برانگیخت و از وی خواست که توضیح دهد. وی به حاکم گفت که نی لبک وی از عالم غیب خبر دارد و به او گفت که دلخور نباشد چون هر کس با ان نی لبک اماله شود به بهشت میرود. حاکم طماع حرف وی را باور کرد و به مجری حکم دستور داد تا اجرای حکم برای نی لبک چی را متوقف کند و در عوض نی لبک را به خود حاکم اماله کند تا وی به بهشت برود.(افسانه های ایرانی)
روزی خسروپرویزبه شیرین گفت: پادشاهی چیز خوبی است، اگرهمیشگی بود.شیرین گفت: اگرهمیشگی بود،ازدیگران به تونمی رسید!!! (لطایف الطوایف /فخرالدین علی صفی)
فهم همین نکته ی ساده گاهی بسیارمشکل می شود.
عربی زنی زیبا بنام زهره داشت.به اوگفتند:آیاراضی هستی که خلیفه شوی وبه تولقب امیرالمومنین بدهنداما زنت بمیرد؟گفت: نه به خدا زیرا دراین صورت کار مردم پریشان می شود ومن هم بی زهره خواهم ماند.(فخرالدین علی صفی ،لطایف الطوایف). انتخاب بجا بود""""